کاش در دهکده عشق فراوانی بود
توی بازار صداقت کمی ارزانی بود
کاش اگر گاه کمی لطف به هم میکردیم
مختصربود ولی ساده و پنهانی بود
کاش به حرمت دل های مسافر هر شب
روی شفاف ترین خاطره مهمانی بود
کاش دریا کمی از درد خودش کم می کرد
قرض می داد به ما هرچه پریشانی بود
کاش به تشنگی پونه که پاسخ دادیم
رنگ رفتار من و لحن تو انسانی بود
مثل حافظ که پر از معجزه و الهامست
کاش رنگ شب ما هم کمی عرفانی بود
چقدر شعر نوشتیم برای باران
غافل از آن دل دیوانه که بارانی بود
کاش سهراب نمی رفت به این زودی ها
دل پر از صحبت این شاعر کاشانی بود
کاش دل ها پر افسانه نیما می شد
و به یادش همهشب ماه, چراغانی بود
کاش چشمهای پر از پرسش مردم کمتر
غرق این زندگی سنگی و سیمانی بود
کاش دنیای دل ما شبی از این شب ها
غرق هر چیز که می خواهی و می دانی بود
دل اگر رفت شبی کاش دعایی بکنیم
راز این شعر همین مصرع پایانی بود
دل من ساده تر از لبخند است!دل من گاه ميگريد،گاه مي شكند
و گاه در ميان وسيع ترين لحظات تنگ مي شود
گاه مي خندد و شادي اش،چشمانم را به حجله اشك مي برد
و گاه از ته دل مي گريد و گريه هايش مرا به خنده مي اندازد
دل من يك ديوانه است!
گاه به فرهاد مي انديشد و گاه به سهراب
گاه
سرخ است و گاه آبيو اگر نخواهد آبي بماند زردي دستاني پاييزي
تمام ذهنش را به سبزه مي نشاند
دل من گاه عاشق مي شود
شمع هاي دلش را روشن مي كند
و از شيريني فرهاد نقشي بر بيستون خيال مي زند
و همين جاست كه همه مي فهمند
او ديوانه است...درووووووووووووووووووود بچه ها
تصميم نداشتم حالا آپ كنم ولي به دلايلي كه حالا براتون ميگم مجبورشدم آپ كنم.
واقعا چرا بعضي ها اينقدر بي جنبه هستن؟چرا يه ذره شعور ندارن؟چرا نميدونن كه با اين حرفاي بي ربطي كه ميزنن فقط شخصيت خودشون رو زير سوال ميبرن؟ اينا سوالايي هست كه از ديروز تا حالا توي ذهنم بوجود اومده كه جواب درستي براشون پيدا نميكنم.
چند روز پيش يه كامنت برام گذشته بودن كه نه سر داشت و نه ته. احساس ميكنم كه اون فرد يه آدم عقده اي بوده كه مي خواسته فقط يه چيزي برا ارضاء شدن خودش بنويسه ولي چرا اينجا منم نميدونم.
اول صحفه نظرات يكي از دوستان عزيز به نام ميلاد نوشته اي هست كه مضمونش اينه:حرفاي بي ربط وافتضاح زدن فقط شخصيت شما رو زير سوال ميبره. من هرموقع اين جمله رو ميديدم با خودم ميگفتم مگه ميشه اينجا آدمايي هم باشن كه بي تربيت باشن ولي گويا يه نفر بوده .
خدا رو شكر اخلاق من طوري نيست كه بخوام براي اين حرفاي بي ارزش ناراحت يا عصباني بشم و حرص بخورم.فقط خواستم خدمت اون پسر شجاع عرض كنم كه تو گه اين همه شجاعت به خرج دادي و اينها رو نوشتي يه كم ديگه شجاعت به خرج ميدادي و اگرم نميخواستي اآدرس وبت يا پست الكترونيكيت رو بدي حداقل اسمت رو ميگفتي خلاصه بد نبود يه ردپايي ميذاشتي تا شجاعتت رو واقعا نشون ميدادي تازه ما هم بي شعورا رو ميشناختيم.
دختر: سلام، خواهش می کنم asl plz ؟
پسر : تهران/وحيد/۲۶ و شما؟
دختر: تهران/ نازنين/ ۲۲
پسر: اِ اِ اِ ، چه اسم قشنگی! اسم مادر بزرگ منم نازنينه.
دختر: مرسی! شما مجردين؟
پسر: بله. شما چی؟ ازدواج کردين؟
دختر: نه، منم مجردم. راستی تحصيلاتتون چيه؟
پسر: من فوق ليسانس مديريت از دانشگاه MIT آمريکا دارم. شما چی؟
دختر : من فارغ التحصيل رشتهي گرافيک از دانشگاه سُربن فرانسه هستم.
پسر: wow چه عالی! واقعا از آشناييتون خوشحالم.
دختر : مرسی. منم همين طور. راستی شما کجای تهران هستين؟
پسر: من بچهي تجريشم. شما چی؟
دختر : ما هم خونمون اونجاس. شما کجای تجريش می شينين؟
پسر: خيابون دربند. شما چی؟
دختر : خيابون دربند!؟ کجای خيابون دربند؟
پسر : خيابون دربند، خيابون...... کوچه...... پلاک......، شما چی؟
دختر: اسم فاميلی شما چيه؟
پسر: من؟ حسينی! چطور!؟
دختر: چی؟ وحيد تويی؟ خجالت نمی کشی چت می کنی؟ تو که گفتی امروز با زنت می خوای بری قسطای عقب موندهي خونه رو بدی! مکانيکی رو ول کردی نشستی چت می کنی؟
پسر : اِ، عمه ملوک شمائين؟ چرا از اول نگفتين؟ راستش! راستش!
دیشب می خواستم بهتون بگم امروز با فريده....، آخه می دونين...........
دختر : راستش چی؟ حالا آدرس خونهي منو به آدمای توی چت ميدی؟ می دونم به فريده چی بگم!
پسر: عمه جان ! تو رو خدا نه! به فريده چيزی نگين! اگه بفهمه پوستمو میکّنه! عوضش منم به عمو فريبرز چيزی نمی گم!
دختر: او و و و م خب! باشه چيزی بهش نميگم. ديگه اسم فريبرزو نياريا!
راستی من بايد برم عمو فريبرزت اومد. بای
پسر: باشه عمه ملوک! بای......
بچه ها شايد اين مطلب براتون تكراري يا قديمي باشه ولي بيشتر بهونه اي بود براي طرح اين سوال:نظرتون راجع به چت چيه يا بهتر بگم كه دنياي چت رو چطور دنيايي ميبينيد؟
(شانيا جونتون كه زیاد اهل چتيدن نيست.)

دروووووووووووووووووووووووووووووووووووود به بچه با معرفتها
ببخشید که چند وقتی نبودم مسلما همه من رو میشناسن که بی معرفت نیستم متاسفانه هارد کامپولوترم سوخته و من هم فعلا یه جورایی بی کامپولوترم و درگیر درست کردن کامپولوترم.
راستی میخواستم اول متنم یه شعر بنویسم ولی من از این استعدادها ندارم یا بقول دوستم سپیده جون اصلا احساس ندارم (الکی میگه شما باور نکنید )
دعا کنید کامپولوترم درست شه آخه دلم خیلی براتون تنگ شده
فعلا این مطلب رو داشته باشین تا بعد...
پیوند مغز
در بیمارستانی اعضا خانواده یک بیمار رو به مرگ در اتاق انتظار جمع شده بودند و منتظر پزشک بیمارستان بودند سرانجام پزشک خسته و درمانده وارد اتاق شد و به جمع حاظر گفت:"متاسفانه خبر بدی برایتان دارم..."او در آن لحظه متوجه چهره های نگران شد و ادامه داد:"تنها راه امیدی که برای بیمارتان باقی میماند پیوند یک مغز جدید است. البته این جراحی در مراحل آزمایشی آن است و تا حدودی خطرناک است و هزینه آن را هم باید خودتان بپردازید."
اعضاء خانواده بیمار لحظه ای سکوت کردند سپس یکی از آنها پرسید:
"خب هزینه یک مغز چقدر است؟"
دکتر به سرعت پاسخ داد:"5000دلار برای مغز یک مرد و 1000 دلار برای مغز یک زن"
جو اتاق سنگین شد مرد ها تلاش میکردند لبخند نزنند و نگاهشان به زنها نیفتد اما از این وضعیت راضی بودند(چه از خود راضی).سرانجام یکی از مردها که حسابی کنجکاو شده بود پرسید:"چرا مغز مرد اینقدر گران است؟" دکتر با حالتی کودکانه لبخند زد و گفت:"ما مجبوریم مغز زنها را بسیار ارزان بفروشیم زیرا آنها زیاد استفاده شده اند!"



